دیشب کنارش نشستم

به اندازه وسعت عشق زیبا بود

به اندازه بیکران دشت خیال بخشنده بود.

و به اندازه گستره محبت صمیمی.

شانه های صبورش با شکوه ترین تکیه گاه خستگی و تنهاییست.

مدتی بود که حضور وبودن صمیمی و مستمرش را فراموش کرده بودم.

دیرگاهی بود که چشمانم آیه های زیبای بودنش را نمیدید. و گوشهایم ترنم خوش الحان گفتارش را نمیشنید.

او را در  عین حضور همیشگی کنارم کم داشتم. او حلقه مفقوده وجود تنهایم بود.

او کلید قفل سنگین بی کسیم بود. و دیشب برای لحظه ای یافتم.

نمیدانستم چه گفتاری با او داشته باشم. نمیدانستم خواهشم از او چه بود.شاید بخشش او را میجستم و شاید حضور بیشترش را منتظر بودم. نمیدانم .نمیدانم.

فقط خوشحال بودم که او کنارم است و ساکت و صبو ر و صمیمی دستان سرد مرا میفشارد و گرمایی به اندازه عشق میبخشد اخر او یاور قدیمی من است. همیشه و همه جا بی هر گونه جنجالی و بی هیچ منتی از سر کبر.فریاد رسم بوده.

دیشب بیش از همه دوستش داشتم .اما اشک یاریم نکرد تا دمی در دامان پر محبتش بگریم و اسوده گیرم

تنها کلامی که به او گفتم و پژواکش تا انتهای دشت سکوت بین ما پیچید  واژه زیبای

 

دوستت دارم خدای من بود