.
.
.
.
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که به تو می اندیشم!
به تو... آری !!! به تو
یعنی به همان منظر دور
به همان بند صمیمی
به همان باغ بلور
به همان سایه
به همان وهم
همان تصویری که سراغش را از شعر خودم میگیری...
به همان زل زدن از راه دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم!
به تبسم به تکلم.....
به دل آرایی تو....
به خموشی .........
به تماشا...........
به شکیبایی تو....
به نفسهای تو در سایه سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است.
در من انگار کسی در پی انکار من است.
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است...
یک نفر ساده!
چنان ساده که از سادگیش می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش...
آه...ای خواب گران سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده وآوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است...
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزی اش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش...!
آی... بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست!
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ...پس چرا رنگ تو و آینه این قدر یکیست ؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش!
آری...آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه درد و زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگر این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی!
عشق من...!
آن شبح شاد شبانگاه تویی
ولی الان هم نگفتی این شعروو از کجا نوشتی
خیلی دوست دارم همیشه وقتی دلم میگیره اینو بخونم آروم میشم